چشمان اشک بار
...
روزی برعکس روزهای دگر قدم در پس کوچه های قلبم گذاشتم ... قطرات آب با گذر هر ثانیه بیشتر و بیشتر به روی صورتم مینشستند ... ! میخواستم آنقدر بروم تا به نقطه ای برسم که درکش کنم ... هیچ کس نبود ! آری ... هیچ کس ... جز قطرات باران کسی را نیافتم ...چیزی را ندیدم که احساس تنهایی نکنم ..به آخرین کوچه رسیده بودم ... باز هم بی هدف قدم جلو نهادم ... چشمانم را بستم و دویدم ... آنقدر دویدم که از گذر دقایق و ساعت ها بی خبر ماندم ... وقتی به خود آمدم چشمانم را گشودم ... اما کوچه پایانی نداشت !!! باز هم دویدم ... خیلی از قلبم دور شده بودم ... خواستم برگردم که ناگهان پیرمرد سالخورده ای را جلوی دیدگانم یافتم ... ! آری او با قامتی خمیده در نزدیکی درختی سالخورده همچون خودش ایستاده بود و مرا مینگریست ... ! هیچ نمیگفت فقط نگاهم میکرد . میخواستم بروم اما نیرویی عجیب مرا از رفتن بازداشت ... کم کم لب هایم را تکان دادم تا چیزی بگویم ... نمیخواستم از مقابلش به راحتی عبور کنم ... چون تنها کسی بود که در آخرین کوچه ی ناتمام قلبم یافتم ! ناخواسته لب هایم را گشودم و از وی پرسیدم تو اینجا چه میکنی ؟ ؟! نکنه تنهایی تو را به اینجا کشانده؟! پیرمرد در حالی که عصایش را با دستهایش به بازی گرفته بود گفت : نه ، تنهایی مرا به اینجا نکشاند ... خدا بود که دستم را فشرد ... خدا بود که ثابت کرد تنهایی دشمن روحم و جسمم و دلم نیست ... ! خدا بود که به من ثابت کرد تنها تنهایی ست که میتواند چشمانم را با یاد او بگشایم ... ! حیف دیر دریافتم ... سالهاست که به اینحا آمده ام ... ! تمام تار موهایم سفید شده بود وقتی به اینجا رسیدم ... سالها به دنبال این کوچه گشتم تا یافتمش ... از او پرسیدم چرا ماندی ؟؟؟؟؟؟ گفت : چون راه برگشتی نبود ... چون راهش را سالهاست گم کرده ام ... و باید خود را برای راهی پیچیده تر آماده کنم ! گفتم : اینجا کجاست ؟ آیا من نیز راه برگشتش را نمیتوانم بیابم ؟! گفت : قلب تو هنوز هم با یاد خدا تنها نیست ... تو هنوز میتوانی باشی ... گفتم : اگر من میتوانم تو چرا نمیتوانی ؟ گفت : چون جسم من سالهاست زیر خاک مرگ پوشانده شده ... ! چون وجود خدا را درون قلبم درک نکردم و در حسرت تنهایی ظاهری ام جان باختم ... !!! و رفت ... سرما را در وجودم حس کردم ... کم کم به خودم لرزیدم ... صدای مرگ میشنیدم ... ناله ی درونم عذابم میداد ... تمام سخنان آن پیرمرد را به یاد آوردم ... تنهایی بد نست ؟! یا من تنها نبودم ؟! خدا همیشه هست !!! تنها جمله ای که از سخنانش دریافتم این بود !!! چشمانم را باری دیگر بستم و باز کردم ... انتظار داشتم باز هم همان کوچه را ببینم ، چشمانم هم از روی تعجب بیشتر گشوده شدند ... ! این خواب یا رویا حقیقتی را در خود پنهان کرده بود ... حقیقتی که الان با تمام وجود باورش دارم ... خدا همیشه هست ... !!! در شکسته ترین قلب آدمی میتوانی بیشتر حسش کنی !!! باز هم سلام ... باز هم سلامی مثل همیشه ... باز هم سلامی تلخ تر از همیشه ... باز هم روزگاری تلخ تر از دیروز ... باز هم چشمانی خیس تر از دیروز ... باز هم تاریکی و تنهایی و ترس ... ! باز هم افتاده ام ... این بار افتاده ام و دگر بلند نخواهم شد !! تمام بدنم را بوی خستگی پر میکند ٬ تک تک اعضای بدنم از روی درد ناله میکنند ... صورت زخمی و خسته ام دگر نای پژمردگی را ندارد ... تک تک سلول های بدنم غمگینانه اشک خون میریزند و خون را فدا میکنند ... آنها نیز بوی تنهایی را حس میکنند ! میدانم ... با رفتن من هیچ چیز تغییر نمیکند ٬ میدانم با رفتن من هیچ چشمی اشک بار نمیشود ... میدانم با سوختن من هیچ کس نمیسوزد ... میدانم با مردن من هیچ کس نمیمیرد ... ! پس بار خدایا ... تو که همه ی اینها را میدانی چرا فرصت مرگ را از من گرفتی ؟ هرگاه با خودم می اندیشم در میابم هیچ گاه خداحافظی تلخ تر از سلام نیست ... پس ٬ خداحافظ !!! شاید این خداحافظی آغاز سلامی دیگر نباشد ... برای باری دیگر قلم را در دست گرفته ام تا باز هم بنویسم ... این بار موضوع فقط تنهایی من نیست ... اما باید اعتراف کنم در این چند روز دریافته ام همدم دیگری هم دارم ... که در دلم خانه کرده ... ! آری ... قلمم را برداشته ام ... بی آنکه بخواهم !!! گریستم بی آنکه بخواهم ... زیستم بی آنکه بخواهم ... ! و خواهم مرد بی آنکه بخواهم !! در این دنیای آتشین که جز سنگدلان کسی را به چشمم ندیدم زندانی شدم ... بی آنكـــــــــــه بخواهم ... ! آری ... در زندان زندانیان افتاده ام ... در حسرت رهایی مانده ام ... با شور رهایی زنده ام ... ! درست است فرشته نیستم ! درست است شور و شوق فرشته را ندارم ... ! درست است او را ندیدم ... درست است خود را در آیینه ی راستین همچون فرشته ندیدم ... اما ! میخواهم همچون فرشتگان دوردست که دیدنی اند ولی من نمیبینمشان بال و پرم را بگشایم و فقط پرواز کنم ... به دور دست ها ٬ به سمت تمامی فرشتگان !!! به سمت بهشت ... ! به سمت خدا ... !!! به سمت خدا میرم ولی این بار میخواهم خودم بخواهم ... ! به سمت امید میروم ٬ این بار خودم میخواهم که بخواهم ... !!! اما ... چه سخت است سرنوشتی که تا پایان باید در حسرت رهایی جان دهم ... !!! آری ... ٬ همدم دیگر من چیزی نیست جز خانه ی زندان دلم ... که تا آخر همراه من است و ویران نخواهد شد ... !!! بازم مثل همیشه اومدم بنویسم! ایندفعه راحت مینویسم ... ایندفعه داغون تر از همیشم ... این دفعه میخوام درد دل کنم ! چی کار باید بکنم ؟؟؟؟؟ همه میگن چون ۱۴ سالم بیشتر نیست باید سرخوش باشم ! باید همه چیزو فراموش کنم ... ولی نمیدونن که دلم قد یه پیرزن پیر شده ... نمیدونن دارم چی کار میکنم ! نمیدونن واسه چی میرم باهاشون حرف میزنم ... نمیدونن یا نمیخوان بدونن که دلیل این همه ناراحتیم چیه ! به خدا خیلی خسته شدم ... میخوام برم ... میخوام برم یه جایی که هیچ کس ندونه کجاست حتی خودم ! آره من میرم ... میرم و خودمو یادمو از ذهن همه پاک میکنم ! میرم و دیگه برنمیگردم ... میرم تا به همه نشون بدم خودم نخواستم این جوری بشه ! میرم تا به همه نشون بدم بدیاشونو فراموش کردم ... چرا نمیخوان منم مثل بقیه باشم ؟! چرا نمیخوااااان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه نمیدونم چی کار کنم ... میدونم واسه هیچ کس مهم نیستم ! همه ی اینا رو میدونم ... نگین دروغه چون باور دارم ! چون واسه باور کردنش دلیل دارم !!! خیلی دوس داشتم از اولش تنها بودم ... خیلی دوس داشتم این قاضی هایی که مثلا قانون زندگی بلدن و همه چیزو جرم میدونن کنارم نبودن ... اونجوری راحت تر بودم ... به خدا هیچ کس نمیفهمه چه حالی دارم ... به خدا هیچ کس نمیفهمه دلیل این همه قاطی بودنم چیه ! به خدا نمیفهمه ... وگرنه اینقدر تو گوشم نمیخوند که زندگیم قشنگه ! خیلی دلم پره ... دوس دارم یکی رو که دوست دارم بیاد کنارم و چند ساعت باهاش گریه کنم ... بهش بفهمونم چرا اینقدر دلم پره ... دوس دارم همه ی این داغون بودنمو رو سر یکی خراب کنم ... ولی کسی رو ندارم ... آره ندارم ... یعنی هستن ولی به یاد من نیستن ... به خدا دارم میترکم ... دارم دیوونه میشم و هنوز هم کسی کنارم نیست ... باز هم میخواهم بنویسم ... این بار متفاوت تر از همیشه ... غمگین تر از دیروز و شاداب تر از فردا ... این بار میخواهم قلمم را طور دیگر برقصانم ...این بار میخواهم تک تک رنگ های زندگیم تیره باشد ... تیره تر از دیروز ... روشن تر از فردا ... این بار میخواهم قلم خیسم را رها کنم ... این بار میخواهم در دلم بنویسم ... دگر حتی به کاغذ و قلمم هم اعتمادی نیست ... ترسم از این است که آنها نیز بروند با تمام خاطرات خوش ! ترسم از این است که اگر مدتی کنارم ماند و بعد دل خسته ام را تنها گذاشت نتوانم بمانم ... ترسم از این است اگر او برود تنها همدردم هم مرا در بیابان زندگی تنها گذارد ... جز او فقط اشک را دارم ... اگر او هم برود در این زندان تنهایی میسوزم ! آری ... میسوزم ... میسوزم تا به همگان ثابت کنم زندگیم را سوزاندند ... میسوزم تا به همگان ثابت کنم با خودخواهی هایشان دلم را سوزاندند ...بال و پرم را شکستند ... جای پایم را از دل هایشان پاک کردند ...! میسوزم تا به عشقم ثابت کنم او هم مرا تنها گذاشت ... آری ... با چهره ای پژمرده و خیس میسوزم تا به او ثابت کنم هنوز هم به امید او روز را به شب رساندم ... روی صندلی تک نفره به خواب میروم تا به او ثابت کنم هنوز هم تنها بودم ... خداوندا ! تنها عشق من در این اوقات بی کسی ... دوستم داشته باش !!! باز هم در این اتاق خلوت و خالی با خودم خلوت کرده ام ... باز هم صدای تیک تیک ساعت تنها همدم من در این اوقات تنهاییست ... باز هم سرم را بر روی زمین سرد میگذارم تا اشک هایم به راحتی سرازیر شوند ... باز هم اوقات تکراری ... تکراری تر از همیشه ! باز هم من اینجا ... تنها ... با دلی خسته ! با جسمی همچون روح بی رنگ ! با تنی مرده مانند ... با دفترم و کاغذهای پاکش ! خلوت کرده ام . باز هم همچون روزهای قبل مثل همیشه قطرات اشک شروع به باریدن میکنند ... تا یاریم کنند ! باز هم انتظارش را می کشم ! انتظار آمدنش را ! انتظار فرشته ی مرگی که مرا از این سنگ دلان نحات دهد ... ! دگر دستانم هم تاب نوشتن ندارند ... آنها نیز میخواهند با من وداع کنند ! باز هم به یاد شب گذشته اشک هایم سرازیر میشوند ... باز هم به یاد آن شب می افتم که از شدت تنهایی خون را با خودم همراه کردم و هیچ کس به يادم نبود ! آری ... هیچ کس به یادم نبود ... باز هم تنهایم ... باز هم خسته تر از همیشه قدم در بیابان تنهایی نهاده ام ... باز هم صدای غمگین تپش قلب شکسته ام مرا ناچار میکند تا باز هم بمانم ... تا باری دیگر بشکنم ... تا دل خسته ام باری دیگر بمیرد ... ! هنوز لحظات تلخ وداع با زندگی را فراموش نکرده ام که باز هم باید به او سلام کنم و باری دیگر آغازش کنم ... باز هم میخواهم برنجم ... این باز از خودم ! از خودم و سرنوشت شوم خودم ...! باز هم مجبورم بمانم ... مجبورم ببارم ... مجبورم تا لحظه ی مرگ دستان لرزانم را آرام کنم که از شدت غم پیر شده اند ... مجبورم با کلمات غم بازی کنم زودتر از آنکه آنان با من بازی کنند ... باز هم کاغذ خونین و قلم چاقو مانندم را با خودم همراه کرده ام تا اگر کسی دید پژمرده ام بداند از تیزی قلم سیاه رنگ قدم به آسمانها نهاده ام ... تا بداند مقصر من بودم ... تا نداند سرنوشت من همچون قلمم سیاه بود ... تا نداند چشمان خیسم هیچ گاه دوستی را ندید ... تا بداند دل مرده ام فقط تنهایی را چشید ... سلاممممممممم همگی بوسسسسسسسسسس عشق من بیا برگرد تنهایی خیلی سخته ، نه نمیشه ... عشق من دوست دارم من ، بی تو خیلی سخته ، نه نمیشه ... نمیتونم بی تو باشم ، شدم سرگشته و حیرون ... بدون لیلی قصه م اسیرم گوشه ی زندون ... عشق من ، عشق من بیا برگرد بی تو خیلی سخته ، نه نمیشه ... عشق من ، دوست دارم ... تنهایی خیلی سخته نه نمیشه ...
بمون با من ، نرو که دل بی قراره بمون با من ، نرو که دل کم میاره بمون با من ، بی تو دل حسی نداره ... چقدر سخته اگه چشمات رو نبینم ... چقدر سخته اگه دستات رو نگیرم ... چقدر سخته ، اگه اون روز رو ببینم ... دلم برای چشمات تا خود صبح بیداره برای دیدن تو دیگه آروم نداره به خاطر تو حتی ، ستاره ها بیدارن ... ستاره ها که هر شب ، شاهد گریه هامن ... خسته از حس غریبانۀ این تنهایی بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ همۀ عمر دروغ گفته ام من به شما گفته ام عاشق پروانه شدم؟ واله و مست شدم از ضربان دل گل؟ شمع را می فهمم؟ کذب محض است دروغ است دروغ من چه میدانم از حس پروانه شدن؟ من چه میدانم گل عشق را میفهمد یا فقط دلبریش را بلد است؟ من چه میدانم شمع واپسین لحظۀ مرگ حسرت زندگیش پروانست یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟ به خدا من همه را لاف زدم بخدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم باختم من همۀ عمر دلم را به سراب باختم من همۀ عمر دلم را به هراس تر یک بوسه به لبهای خزان بخدا لاف زدم من نمی دانم عشق رنگ سرخ است ؟ آبیست؟ یا که مهتاب هر شب واقعاً مهتابیست؟ عشق را در طرف کودکیم خواب دیدم یک بار خواستم صادق و عاشق باشم خواستم مست شقایق باشم خواستم غرق شوم در شط مهر و وفا اما حیف حس من کوچک بود یا که شاید مغلوب پیش زیبایی ها بخدا خسته شدم می شود قلب مرا عفو کنید؟ و رهایم بکنید تا تراویدن از پنجره را درک کنم؟ تا دلم باز شود؟ خسته ام ، درک کنید میروم زندگیم را بکنم میروم مثل شما پی احساس غریبم تا باز .شاید عاشق بشوم ... زندگی مملو از درد است ... و درد آغازی برای جدایی !
خدایا ... چه کسی خواهد چشمان تیره ی من هنوز به امید فردا باز باشد ؟! خدایا ... چه کسی خواهد گوش هایم هنوز صدای آمدن امید را بشنوند ؟! خدایا ... چه کسی خواهد لب های من نام امید را زمزمه کنند ؟!!!!!! 







و جدایی مقدمه ای برای مرگ ...
| Design By : Night Skin |


